یه رفیق قدیمی خیلی عزیز بهم میگفت ما تا اینجا زندگی خیلی درد کشیدیم پس تنها انتقامی که میتونبم ازش بگیربم شاد بودنه...

کاش بودی و میدیدی که از درو دیوار جوری باران درد نازل میکنن که با هزاران اموزشی که دیدم و دوره های که رفتم حتی نمبتونم دقیقه ای افکارم گمراه کنم چه رسد به شادمانی...

ناخوداگاهم جوری قلاب شده به درد که هر ماهی شادی رو قیل اینکه یه قلابم برسه به ورطه ماتم عزیزانش مینشاند ...

کجای که ببینی گره پیشانیم طعنه میزنه موجهای دریا تو به روز طوفانی...

اینجا سر هرکوچه یه پاتوقه که کلی بهت حال میدن تا گربه کنی اما اگه بخندی یا دیونه ای یا مست .که همون دیوونه بهتره چون مست باشی به سلیب می کشن و تازیانه میخوری...

تو نیستی من هنوز بطور مسخره ای زنده ام تو این گرداب ریا و دروغ...

از این باتلاق لجنی که به عمد دارند عمقش رو بیشتر میکنند ...

ما به گل نشستیم و اونا با ریشخندی ملبح مارو بدرقه میکنند...