چه بارون قشنگی...

از صبح داره خیلی آروم میباره...

حس و حال هیچی نداشتم ...فقط استراحت کردم...

انگاری سالم نو نشده ...سبز نشدم...جامعه کهنم جوری به تنم چسبیده که محاله غبار از تنم بزدایم...

اما افکارم نو شده ...اگه اینستا بذاره...هرچه دلش میخواهد بارم میکند ...

درست مثل جعبه جادویی احمقها اونم ساز خودش میزنه ودریغ از سر سوزن حقیقت ودرس...

همه مسافرتند وعشق و حال ...

من عذاب درد این چند سالو میخوام همین چند روزه بردوش بکشم جای همه اونهایی که فراموش کردند هر چند موقت...

دلم یه یهویی میخواد از اونایی که مثل جام می فراموشی وحال خوب وهم آغوشی ودیووانگی باهم هدیه بده...

بد جوری محتاج خلسه ام م م م م...