خدایا تو واقعا کریمی؟
بارون نم نم میزنه چه هوای دل انگیزی شد امروز...
مثل هر روز کارم به دست آهن تفته کردن خمیره...
پسرک سیه چرده و نازک اندامی واسه کمک آوردیم که همکاری کنه دو سه روزی گوشه کارمون بگیره...
عجب لهجه شیرین و دلچسبی داره...
بیست هشتمین بهار عمرش هست ...
مرتب حساب کتاب میکند ...تا دوشنبه که کارکنم میشه ۳۵۰۰، انوخت میتونم واسه دخترم اون گهواره رو بگیرم، با خودم میگم مگه داریم؟ مگه هست ؟...
میگم پس چی میخوری ...؟
میگه خدا کریمه...
تو خونه کلنگی پدرش یه اتاق داره ودختری که تازه به دنیا آمده لیسانس ایمنی بهداشتی که به قول خودش گذاشته در کوزه و گویا هوای پدر مادر پیر و مریضشم داره وبا اطمینان میگه خدا کریمه...
حتما کریمه دیگه ...
سقف ارزوهاشو اینقدر کوتاه کرده که گنجه کفترای اصغر آقا از آن بزرگتره ولای چرخای آسیاب زمانه ،جبر روزگار رویاهای بچگیش له و نابود شده ،مدتهاست که حس بلند پروازیش در سکوت سرد استبداد مرده اما با لهجه کرمونی خاصی میگه خدا کریمه...
بدجوری به این جمله شک کردم...