من آن جغد آواره ترینم که هیچ کجا آشیانه ای ندارد...

سفر شورانگیز است اگر خانه و کاشانه ای به نام وطن داشته باشی وگرنه فروشنده دوره‌گردی هستی که جز آه برای فروش نداری...

هربار که کوله ات در پشت قدم در راهی میگذاری به امید لبخندی که از پشت پنجره بدرقه ات میکند نباشی سفرت مفت نمی ارزد...

سفر روحت را سیقل میدهد و روانت را آرام می‌کند ،پخته و آبدیده ات میکند ،اما بی وطن تنهاتر از تنهاتر از تنهایت میکند ...

من آن مسافرم...

جغد زردی بی وطن،دربه در جاده ها،پرم از خاطره ها و تجربه ها...

افسوس هیچ خانه ای ندارم که در آن باران ببارد...