بیدار شوید
افتادم تو سرازیری خشم و نفرت...
میدونم دارم به فنا میرم کاری ازم ساخته نیست...
گاهی به خاطر دوری که گرفتم به سمت ناکجا ذوقم میکنم...
یادم نمیاد حتی یک نفر تلاشی واسه نگهداشتن این ذورق شکسته کرده باشه...
با همه کرولالیم صدای هلهله وکل و شادباش شأن را که گوش فلک رو کر کرده خوب میشنوم...
خیلی وقته از خودم گذشتم اما واسه حال دلتون هم که شده سقوطی چشم نواز را برایتان اجرا خواهم کرد...
بیدار شوید ای خفتگان ...
من همانم که هر بار ازخاک بلند میشوممم
بیدار شوید ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 14:39 توسط کیان
|