درد است ...
نفس بکش رفیق ،نفس بکش ...
نذار این بغض راه گلوت روببنده...
هربار که فکر میکنم تاریخ درمورد من و مردم سرزمینم چه خواهد نوشت بیشتر میمیرم ...
بدجوری تو گرداب این مشکلات عمدی گیر افتادم و هرچه بیشتر تلاش میکنم و بیشتر دست و پا میزنم بیشتر فرو میروم...
نمیدونم که تاوان کدامین گناهم است که در این دوره از تاریخ زیست میکنم که جهل و خرافات اعتبار و آبروست و آگاهی گوهری نایاب ...
همه عشق و علاقه ام را دانه به دانه با خشم گرفتید و جای آن تنفر و تلخ کامی کاشتید ...
من به جام زهر شما مشتاق ترم تا نوشدارو...
بخدا که مرگ نعمت است تا به نظاره نشستن دردمندی عزیزان...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 12:7 توسط کیان
|